|
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه … منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟! حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد! یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود! همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …
چهار دعای برتر لحظه تحویل سال / اول دعا برای ظهور آن بی مثال دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال / سوم رسیدن ما به قله های کمال چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . . سال نو مبارک... پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها: ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:
اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.
اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.
اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.
اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید.
اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.
اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید. اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم !!!!
اين را با لحن كودكانه اول شمرده شمرده و آرام خواند و بعد با صداي بلند فرياد زد: «ماماني مگه كسي خدا رو ديده كه گفته خدا زيباست؟» مادر دستهاي گرم و مهربانش را دور بازوهاي دختر كوچكش حلقه كرد و بردش جلوي پنجره آرام زير گوشش زمزمه كرد: «حياط رو نگاه كن. توي باغچه گلها رو ببين درختها رو ببين ميوه هاي قشنگشون رو ببين توي آسمون پرنده هاي شيطون و بازيگوش رو ببين...اينا به نظرت قشنگن؟» -« آره ماماني خيلي قشنگن» -«به نظرت كسي كه اينها رو به وجود آورده قشنگه؟» يه لحظه مكث كرد و آروم روي گونه ي مامان گليش بوسه اي زد و گفت : «ماماني خدا قشنگه.»
خدایا شکرت..........
با شهر خود چه کنیم؟!
شهری که درآن دی اکسید بیداد میکند... ماشین ها حق بیرون آمدن ندارند بازی بچه ها شده شمردن روزهای تعطیلی... آدمها حوصله ی خود را هم ندارند... با شهر خود چه کنیم؟! شهری که کلاه سیاه خود را سفت چسبیده... کلاغهای شهر یکدیگر را نمیبینند خورشید آرزوی دیدن زمین را دارد اما... . . . . . ای کاش باران ببارد...ای کاش دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.
می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.
از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود
آیا میدانید : شن خیس از شن خشک سبک تر است. آیا میدانید : حرف C هیچ وقت در املای اعداد انگلیسی بکار نمی رود. آیا میدانید : بهترین زمان خواب از ساعت ۱۰ شب تا اذان صبح است. آیا میدانید : عقاب معمولاً هنگام پرواز، مستقیم به خورشید می نگرد. آیا میدانید : کهکشان راه شیری تقریبا صد میلیارد ستاره دارد. آیا میدانید : ۸۵ درصد گیاهان در اقیانوس ها رشد می کند. آیا میدانید : به اعدادی که بیش از نه رقم دارند، اعداد نجومی گویند. آیا میدانید : نور خورشید تا عمق ۴۰۰ متری آب دریا نفوذ می کند. آیا میدانید : اگر زنی به کوررنگی مبتلا باشد، فرزندان پسر او کوررنگ می شوند. آیا میدانید : پرواز با کایت یک ورزش حرفه ای در تایلند است. آیا میدانید :ایران برای اولین بار در جهان از ضایعات نخل خرما چوب مصنوعی می سازد. آیا میدانید : ایران دومین تولیدکنندهٔ انجیر جهان است. آیا میدانید : زرافه میتواند با زبانش گوشهایش را تمیز کند . آیا میدانید : که خرس قطبی هنگامی که روی دو پا می ایستد حدود سه متر است . آیا میدانید : یک میلیون سیاره به اندازه زمین در خورشید جای می گیرد. آیا میدانید : بلندی شترمرغ به دو متر و نیم و وزنش به ۹۰ کیلو میرسد . آیا میدانید : اگر تمام رگهای خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا ۹۷۰۰۰ کیلومتر میشود . آیا میدانید : قلب میگوها در سر آنها قرار دارد . آیا میدانید : که کانگوروها قادرند ۳ متر به سمت بالا و ۸ متر به سمت جلو بپرند . آیا میدانید : که هر هکتار جنگل قادر است بیش از پنج تن گوگرد و غبار هوا را جذب کند. آیا میدانید : آقایان روزانه ۴۰ تار مو وخانم ها ۷۰ تا موی خود را از دست می دهند. آیا میدانید : اسبها در مقابل گاز اشک آور مصون اند . آیا میدانید : نعناع سسکه و تنگی نفس را شفا میدهد . آیا میدانید : جرم زمین هشتاد و یک برابر ماه است. آیا میدانید : نور میتواند در یک ثانیه ۷.۵ دور دور زمین بچرخد یک روز پدر بزرگم برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت، همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش، به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم. در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه ازدواج اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر مي کني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اين کارو مي کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرمي کني که خوب اين که تعهدي نداره، مي تونه به راحتي دل بکنه و بره، مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جايي که ممکنه ازش لذت ببري، شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه... و این تفاوت عشق است با ازدواج این سال تحصیلی... این سال تحصیلی بهترین درخشان ترین و پربازده ترین سال تحصیلی من است این سال تحصیلی من با موفقیت ها و پشتکارم همه را شگفت زده خواهم کرد این سال تحصیلی من با اراده قوی ام از پس همه درس های سخت و آسان به خوبی بر خواهم آمد دراین سال تحصیلی به همه به خصوص خودم ثابت میکنم که اگر بخواهم میتوانم این سال تحصیلی سال تحقق رویاهای دست نیافتنی من خواهد بود!
دلم میخواد یه روز سوار یکی از این بالن ها بشم!!!
قشنگه نه؟؟! آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچهء غير پاستوريزه ، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نماليد . خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود. پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد! ، مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهايش ” بول بول بول بول” مي کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهي کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! جيش کني تو شلوارت مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان بوي” بچه سوسک مرده” بدهد آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي که شما شکم مرا “پووووووف” مي کنيد به حداقل مي رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم ...:دی
افتاد...؟؟؟! همراه سرایدار پیر وارد حیاط خانه شدیم . حیاطی دو هزار متری ، پر از گل و درختهای میوه . حیاط را طی کردیم و وارد عمارت بزرگ و با شکوه شدیم . از راهروی پهنش که گذشتیم رسیدیم به یک اتاق پذیرایی خیلی خیلی بزرگ . پر بود از مجسمه های زیبا و تابلوهای نقاشی و آینه های قدی با قابهای کنده کاری شده . قالی های دستی ابریشمی زیادی روی سرامیکهای سفید اونجا پهن بود . روی همه ی میزهاش ظرفهایی پر از شکلات بود ، اونم نه شکلاتهای معمولی ، شکلاتهایی با رنگهای شاد و زرورقهای خوشگل . یک کمد دیواری پر از شمع ، شمعهای فانتزی و زیبا ... اونقدر زیبا که دلت میخواست بشینی و ساعتها بهشون نگاه کنی . یکی از دیوارهای اتاق پذیرایی ، کتابخونه ای بود پر از کتابهای قدیمی و نفیس ، اونقدر کتاب که وقتی از کنارشون رد میشدی بوی خوش کاغذ رو با همه ی وجودت حس میکردی . و یک پیانوی بزرگ که روی اون یک آینه و یک جفت شمعدان قدیمی بود . میز گردی پر از قاب عکسهای کوچک ، عکسهایی قدیمی که غمی نهان در چهره ی همه ی افرادی که در عکسها بودند دیده میشد ، افرادی غمگین اما زیبا . شاید بدون اغراق شش یا هفت دست مبل اونجا بود . و شومینه ای روشن اون هم در فصل گرم تابستون . و کنار اون شومینه روی یک صندلی راحتی از بهترین و قهوه ای ترین چوب دنیا پیرزنی نشسته بود ، پیرزنی بیمار و رنجور . پیرزنی که نگاهش حتی از پشت عینک پنسی اش هم غم وجودش را نشان میداد . انتهای اون سالن پذیرایی بزرگ راه پله های مارپیچ وجود داشت که به صورت دوبلکس به اتاق خوابها راه پیدا میکرد . از اون بالا صدای فریادی بلند شنیده میشد . فریاد یک دختر که با فحشهای خشمگینانه ی یک مرد لحظه به لحظه بلندتر میشد . فریادی که ترس و ضعف در آن مشخص بود و فحشهایی که نه فقط از روی خشم بلکه پر بود از عجز و ناتوانی . پیرزن گاه به ما و گاه به طبقه ی بالا نگاه میکرد .
خانه ای که روزی حسرت دیدنش را داشتیم و با هزار ترفند و کپی کارت دانشجویی دوستی که رشته اش معماری بود ، توانستیم داخلش را ببینیم . و فهمیدیم آسمان خدا همه جا آبیست و خوشبختی جایی در همین نزدیکیست و شاید جایی که ما هستیم خوشرنگ ترین قسمت آسمان باشد ... و امروز خوشبختی از آن ماست ...
مدیر : خانم اگه میخوای اسم دخترت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری...
تازه داشت به غم غربت خو مي گرفت تازه داشت سعي مي كرد دلتنگي هايش را در پس روزمرگي زندگي پنهان كند اشكهايش را فرو بخورد و به روي خود نياورد داشت فراموش ميكرد كه نبودن در كنار كساني كه دوستشان داري كم از مردن نيست تازه داشت به آرامش مي رسيد كه ناگهان غريبه اي آشنا بي اجازه درب خانه دلش را كوبيد بي اجازه وارد شد و بي اجازه در آنجا جا خوش كرد تا آمد به خود بيايد اسيراو شد دلبسته شد حس دوست داشتن در وجودش جوشيدن گرفت غوغايي در درونش برپا شد تازه داشت عشق ورزيدن را تجربه مي كرد تازه داشت ميفهميد كه مي توان غريبه اي را بيش از خود دوست داشت تازه داشت ... كه آن آشناي غريب بي اجازه خانه دلش را ترك كرد بي اجازه درهمش كوبيد مچاله اش كرد و در عمق چاهي از تنهايي رهايش كرد نمي دانست آيا ميشود روزي در اين دنياي پر از نامردي به آرامش رسيد يا بايد منتظر آرامش ابدي ماند
|
| ||||||