تبليغاتX
سرزمین مهتاب

سرزمین مهتاب

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 10:56 توسط مونا |


 

چهار دعای برتر لحظه تحویل سال / اول دعا برای ظهور آن بی مثال

 

دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال / سوم رسیدن ما به قله های کمال

 

               چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . .             

 

سال نو مبارک...

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 10:57 توسط مونا |


پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها:

ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:

 

اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.

اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.

اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.

اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید.

اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.

اگر  پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید. اما اگر می خواهید ما را برای شام

دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم !!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 15:55 توسط مونا |


 

اين را با لحن كودكانه اول شمرده شمرده و آرام خواند و بعد با صداي بلند فرياد زد: «ماماني مگه كسي

خدا رو ديده كه گفته خدا زيباست؟»

مادر دستهاي گرم و مهربانش را دور بازوهاي دختر كوچكش حلقه كرد و بردش جلوي پنجره

آرام زير گوشش زمزمه كرد: «حياط رو نگاه كن. توي باغچه گلها رو ببين درختها رو ببين ميوه هاي

قشنگشون رو ببين توي آسمون پرنده هاي شيطون و بازيگوش رو ببين...اينا به نظرت قشنگن؟»

-« آره ماماني خيلي قشنگن»

-«به نظرت كسي كه اينها رو به وجود آورده قشنگه؟»

يه لحظه مكث كرد و آروم روي گونه ي مامان گليش بوسه اي زد و گفت : «ماماني خدا قشنگه.»

 


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389 17:58 توسط مونا |


 

 

 

خدایا شکرت..........

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 20:28 توسط مونا |


با شهر خود چه کنیم؟!

 

شهری که درآن دی اکسید بیداد میکند...

 

ماشین ها حق بیرون آمدن ندارند

 

بازی بچه ها شده شمردن روزهای تعطیلی...

 

آدمها حوصله ی خود را هم ندارند...

 

با شهر خود چه کنیم؟!

 

شهری که کلاه سیاه خود را سفت چسبیده...

 

کلاغهای شهر یکدیگر را نمیبینند

 

خورشید آرزوی دیدن زمین را دارد

 

اما...

.

.

.

.

.

ای کاش باران ببارد...ای کاش

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389 19:44 توسط مونا |


دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.

می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 17:41 توسط مونا |


آیا میدانید : شن خیس از شن خشک سبک تر است.

آیا میدانید : حرف C هیچ وقت در املای اعداد انگلیسی بکار نمی رود.

آیا میدانید : بهترین زمان خواب از ساعت ۱۰ شب تا اذان صبح است.

آیا میدانید : عقاب معمولاً هنگام پرواز، مستقیم به خورشید می نگرد.

آیا میدانید : کهکشان راه شیری تقریبا صد میلیارد ستاره دارد.

آیا میدانید : ۸۵ درصد گیاهان در اقیانوس ها رشد می کند.

آیا میدانید : به اعدادی که بیش از نه رقم دارند، اعداد نجومی گویند.

آیا میدانید : نور خورشید تا عمق ۴۰۰ متری آب دریا نفوذ می کند.
آیا میدانید : کوه های آلپ در سال حدود یک سانتیمتر بلند می شوند.

آیا میدانید : اگر زنی به کوررنگی مبتلا باشد، فرزندان پسر او کوررنگ می شوند.

آیا میدانید : پرواز با کایت یک ورزش حرفه ای در تایلند است.

آیا میدانید :ایران برای اولین بار در جهان از ضایعات نخل خرما چوب مصنوعی می سازد.

آیا میدانید : ایران دومین تولیدکنندهٔ انجیر جهان است.

آیا میدانید : زرافه میتواند با زبانش گوشهایش را تمیز کند .

آیا میدانید : که خرس قطبی هنگامی که روی دو پا می ایستد حدود سه متر است .

آیا میدانید : یک میلیون سیاره به اندازه زمین در خورشید جای می گیرد.

آیا میدانید : بلندی شترمرغ به دو متر و نیم و وزنش به ۹۰ کیلو میرسد .

آیا میدانید : اگر تمام رگهای خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا ۹۷۰۰۰ کیلومتر میشود .

آیا میدانید : قلب میگوها در سر آنها قرار دارد .

آیا میدانید : که کانگوروها قادرند ۳ متر به سمت بالا و ۸ متر به سمت جلو بپرند .

آیا میدانید : که هر هکتار جنگل قادر است بیش از پنج تن گوگرد و غبار هوا را جذب کند.

آیا میدانید : آقایان روزانه ۴۰ تار مو وخانم ها ۷۰ تا موی خود را از دست می دهند.

آیا میدانید : اسبها در مقابل گاز اشک آور مصون اند .

آیا میدانید : نعناع سسکه و تنگی نفس را شفا میدهد .

آیا میدانید : جرم زمین هشتاد و یک برابر ماه است.

آیا میدانید : نور میتواند در یک ثانیه ۷.۵ دور دور زمین بچرخد

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 9:37 توسط مونا |


یک روز پدر بزرگم  برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم،

 چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت،

همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش،

به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.

در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه

ازدواج اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر مي کني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اين کارو مي کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرمي کني که خوب اين که تعهدي نداره، مي تونه به راحتي دل بکنه و بره، مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جايي که ممکنه ازش لذت ببري، شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه...

و این تفاوت عشق است با ازدواج

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389 12:9 توسط مونا |


این سال تحصیلی...

 

این سال تحصیلی بهترین درخشان ترین و پربازده ترین سال تحصیلی من

است

این سال تحصیلی من با موفقیت ها و پشتکارم همه را شگفت زده خواهم

کرد

این سال تحصیلی من با اراده قوی ام از پس همه درس های سخت و  

آسان به خوبی بر خواهم آمد

 

 دراین سال تحصیلی به همه به خصوص خودم ثابت میکنم که اگر

بخواهم میتوانم

 

این سال تحصیلی سال تحقق رویاهای دست نیافتنی من خواهد بود!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389 21:2 توسط مونا |


 

 

دلم میخواد یه روز سوار یکی از این بالن ها بشم!!!

 

قشنگه نه؟؟!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 22:18 توسط مونا |


آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچهء غير پاستوريزه ، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نماليد .

 خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي  شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود.

 پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد! ، مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهايش ” بول بول بول بول” مي کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهي کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! جيش کني تو شلوارت

 مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد

آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست

 خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان بوي” بچه سوسک مرده” بدهد

 آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي که شما شکم مرا “پووووووف” مي کنيد به حداقل مي رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم ...:دی

 

افتاد...؟؟؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 17:18 توسط مونا |


همراه سرایدار پیر وارد حیاط خانه شدیم .

حیاطی دو هزار متری ، پر از گل و درختهای میوه .

حیاط را طی کردیم و وارد عمارت بزرگ و با شکوه شدیم .

از راهروی پهنش که گذشتیم رسیدیم به یک اتاق پذیرایی خیلی خیلی بزرگ .

پر بود از مجسمه های زیبا و تابلوهای نقاشی و آینه های قدی با قابهای کنده کاری شده .

قالی های دستی ابریشمی زیادی روی سرامیکهای سفید اونجا پهن بود .

روی همه ی میزهاش ظرفهایی پر از شکلات بود ، اونم نه شکلاتهای معمولی ، شکلاتهایی با رنگهای شاد و زرورقهای خوشگل .

یک کمد دیواری پر از شمع ، شمعهای فانتزی و زیبا ... اونقدر زیبا که دلت میخواست بشینی و ساعتها بهشون نگاه کنی .

یکی از دیوارهای اتاق پذیرایی ، کتابخونه ای بود پر از کتابهای قدیمی و نفیس ، اونقدر کتاب که وقتی از کنارشون رد میشدی بوی خوش کاغذ رو با همه ی وجودت حس میکردی .

و یک پیانوی بزرگ که روی اون یک آینه و یک جفت شمعدان قدیمی بود .

میز گردی پر از قاب عکسهای کوچک ، عکسهایی قدیمی که غمی نهان در چهره ی همه ی افرادی که در عکسها بودند دیده میشد ، افرادی غمگین اما زیبا .

شاید بدون اغراق شش یا هفت دست مبل اونجا بود .

و شومینه ای روشن اون هم در فصل گرم تابستون .

و کنار اون شومینه روی یک صندلی راحتی از بهترین و قهوه ای ترین چوب دنیا پیرزنی نشسته بود ، پیرزنی بیمار و رنجور  .

پیرزنی که نگاهش حتی  از پشت عینک پنسی اش هم غم وجودش را نشان میداد .

انتهای اون سالن پذیرایی بزرگ راه پله های مارپیچ وجود داشت که به صورت دوبلکس به اتاق خوابها راه پیدا میکرد .

از اون بالا صدای فریادی بلند شنیده میشد .

فریاد یک دختر که با فحشهای خشمگینانه ی  یک مرد لحظه به لحظه بلندتر میشد .

فریادی که ترس و ضعف در آن مشخص بود و فحشهایی که نه فقط از روی خشم بلکه پر بود از عجز و ناتوانی .

پیرزن گاه به ما و گاه به طبقه ی بالا نگاه میکرد .

 

خانه ای که روزی حسرت دیدنش را داشتیم و با هزار ترفند و کپی کارت دانشجویی دوستی که رشته اش معماری بود ، توانستیم داخلش را ببینیم .

و فهمیدیم آسمان خدا همه جا آبیست و خوشبختی جایی در همین نزدیکیست و شاید جایی که ما هستیم خوشرنگ ترین قسمت آسمان باشد ...

و امروز خوشبختی از آن ماست ...


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 16:44 توسط مونا |


 

مدیر : خانم اگه میخوای اسم دخترت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری...
زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟
مدیر : اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!
زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن ؟!
مدیر : این که شهریه نیست اسمش همیاریه !!!
زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن
مدیر : خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر...
زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!
مدیر : خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!
آقای مستخدم، این خانم رو به بیرون راهنمایی کن ...!!!
.
.
.
.
 
زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود ، اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد و زن سوار شد ...
روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد  :
کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز  ...
ستاد مبارزه با بیسوادی  ...
تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود :
با 200000 زن خیابانی چه می کنید؟!!
زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد :
با 200001 زن خیابانی چه می کنید ؟!! 

 


+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389 12:55 توسط مونا |


 

تازه داشت به غم غربت خو مي گرفت تازه داشت سعي مي كرد دلتنگي هايش را در

پس روزمرگي زندگي پنهان كند اشكهايش را فرو بخورد و به روي خود نياورد داشت

فراموش ميكرد كه نبودن در كنار كساني كه دوستشان داري كم از مردن نيست تازه

داشت به آرامش مي رسيد كه ناگهان غريبه اي آشنا بي اجازه درب خانه دلش را

كوبيد بي اجازه وارد شد و بي اجازه در آنجا جا خوش كرد تا آمد به خود بيايد اسيراو

شد دلبسته شد حس دوست داشتن در وجودش جوشيدن گرفت غوغايي در درونش

برپا شد تازه داشت عشق ورزيدن را تجربه مي كرد تازه داشت ميفهميد كه مي توان

غريبه اي را بيش از خود دوست داشت تازه داشت ... كه آن آشناي غريب بي اجازه

خانه دلش را ترك كرد بي اجازه درهمش كوبيد مچاله اش كرد و در عمق چاهي از

تنهايي رهايش كرد نمي دانست آيا ميشود روزي در اين دنياي پر از نامردي به آرامش

رسيد يا بايد منتظر آرامش ابدي ماند

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389 10:54 توسط مونا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

سرزمین مهتاب
کــــ افــــ ه ۴۰چــ ــراغــ ــ
کــــ افــــ ه پــــ چــ پــــ چــ
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

فروردین 1391

اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389



پیوندها

شب بارونی
عکس خدا در اشک عاشق
عشقولانه
7 شهر عشق
عاشقانه های یک دل تنها
**دلنشین و زیبا**
راز تنهایی
...هوا را از من بگیر، خنده ات را نه
رهسوار تنهایی
یه دونه خرااااب
بانو تمشکی
جوووونور
عاشق تنها رامین
دودو
Smile To Me
خاطره ها
غروب عشق
روزهای لیدی ماک
emo love
×خدای ماه و ستاره×
یادداشتهای آذر...
ترنجستان
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
...I want 2 be alone
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin